٢۳ دی ۱۳٩٠


 

چندی پیش به طور اتفاقی شاهد یک برنامه تلوزیونی درباره روانشناسی بودم. در این برنامه تعدادی از روانشناسان درباره چند موضوع از جمله اعتماد به نفس و تفاوت آن با موارد دیگر که ناهنجاری است و اعتماد به نفس محسوب نمی شود، چنان معرکه ای به پا کرده بودند و در سخنوری با چنان اعتماد به نفسی گوی سبقت از یکدیگر می ربودند که گاه به سختی می شد در ردیابی سخنان آنان گوش را با تفکر همراه ساخت...

فقط یاد دارم که در نتیجهء مجموع سخنان آنها نه تنها چند بیماری در خود کشف کردم بلکه تمام اطرافیانم نیز بیمار بودند!! و البته بعید می دانم کسی باشد که در شرایط مشابهی قرار گرفته باشد و به چنین نتیجه ای نرسیده باشد. در نهایت شنونده می ماند و این پرسش که آیا اصلا شخصیت سالمی که ایشان توصیف می کنند، وجود خارجی دارد؟!

به نظرم تحمل اطرافیان و احساس صمیمیت و نزدیکی با ایشان بدون آنکه آنها را در معرض باریک بینی ها و قضاوتهای روانشناسانه قرار دهیم بسیار آسانتر است تا آنکه آنها را دارای مشکلات روانی بدانیم.

نمی دانم درست است یا نه اما به نظرم این قشر در پی گونه ای مهندسی هستند تا انسانها در اثر شنیدن سخنان ایشان به نحوی خود را تربیت کنند که خواست ایشان است و در نهایت گروهی از انسانها مطرح باشند که توانسته باشند خود را با معیارها و الگوهای مورد نظر ایشان تطبیق دهند بطوریکه هر کس که خارج از این دایره باشد خارج از دایره و گود جامعه طراحی شده آنان نیز باشد...

یکی از آن بازیهای تاریخی تا جایی که در یادها است...

 

پروانه در زمان۱۱:٤۱ ‎ب.ظ                                پيام هاي ديگران ()         

٢٢ آبان ۱۳٩٠


 

بار دیگر هنگامه سفر و رفتن و ترک تعلقات فرا رسید و این بار به سرزمین آفتاب،ژاپن.

در ژاپن آنچه که در نگاه نخست نظر تازه واردان را به خود جلب می کند، آرامش و نظم و پاکیزگی بسیارِ آن است.مردمان آن نیز بسیار آراسته و نظیف و مقید به رعایت نظم و انضباطند.بعید می دانم که سایر ملل در دارا بودن این خصوصیات به پای مردمان این سرزمین برسند...

این امر البته ستودنی است و بدون شک باعث می شود که از شمار تصادفات و آسیبهای ناشی از بی نظمی کاسته شود اما کم کم از جایی به بعد احساس خوشایند کمی رنگ می بازد.کم کم دیدن اینکه این مردمان همچون آدمک کوکی کوک شده اند تا در هر جا و هر زمان به دقت رعایت نظم و قانون کنند، دلگیر کننده است.کم کم  احساس از دست رفتن آزادی به انسان دست می دهد.منظم بودن البته ستودنی است اما نه به آن اندازه که دیگر بقیتی از آزادی و حریت انسان بر جای نماند.

و اینجا در سرزمین آفتاب پرسشهایی که ذهن و ضمیر مرا سخت به خود مشغول ساخته است...نظم, پایه های کاخ هرمی عظیم ؟؟ و یا, هر که منظم تر است به خدا نزدیکتر است؟؟ نظم یا بی نظمی؟؟ اینجاست که می توان دانشمندان ایران زمین را درک کرد که دانششان بدانجا رسید که بدانند که همی نادانند...

 باید امشب بروم 

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست.

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

پروانه در زمان٧:٥٥ ‎ب.ظ                                پيام هاي ديگران ()         

٢٥ شهریور ۱۳٩٠


 

 

نمک آبرود قطعه ای از بهشت...

این عبارتی است که بر روی بلیط های تله کابین نمک آبرود نوشته شده است و براستی هم که مصداق دارد.

تقریبا مدت زیادی است که مجال سفر به شمال کشور را نداشته ام. این است که همچون کسی که تغییرات دوست و آشنای روزگار گذشته اش را بهتر می تواند تشخیص دهد، شاید بهتر بتوانم تغییرات آن را تشخیص بدهم.تغییری که متاسفانه بویی از سیر صعودی نداشت...به نظرم طبیعت شمال محدودتر از روزگاران پیشین شده است و در این بهشت طبیعی، بیش از پیش، درختان آپارتمانی و ویلایی روییده است.تقریبا همه جا و خصوصا در بین راه، خبری از تمیزی روزگاران پیشین نبود و حتی هوا نیز در برخی مناطق چون ترمینال چالوس آلوده بود... با اینکه تمایلی به گفتن آن ندارم اما اگر وضع بر همین منوال پیش رود، تهران دیگری قد علم خواهد کرد که نه تنها دیگر ییلاق روزهای داغ تابستان نخواهد بود بلکه همگان را از شدت آلودگی، کثیفی، شلوغی و بی سر و سامانی خود خواهد راند...

 نمک آبرود اما داستان دیگری داشت.مکانی که اختلاف طبقاتی فعلی ایران در آن سخت نمود دارد و بیشتر به کار تفریح از ما بهتران می آید تا عموم مسافرانی که چادرهای رنگارنگ سقفشان است و تکه ای نان و پنیر قوتشان... 

 اما از همه جالبتر اینکه دربهشت طبیعی نمک آبرود و در دل بهشت مصتوعی آن، با آن آپارتمانها و ویلاهای دلبردنی هم ویلایی با سقف هرمی و نشان ستاره داوود وجود دارد!

 و اما دریا و آن پرسش همیشگی که چرا نگریستن به آن عبادت است؟؟ یادم می آید که در دوران کودکی با خود فکر می کردم که دریا نماد خدای خیرخواه قادر عالم است...بعدها برایم عظمت و وسعت بی انتهایش، یادآور خدای بیکران بود و این بار که در ساحل آن ایستاده بودم و خیره به امواج آن می نگریستم وسوسه غریبی را کشف کردم که گویی می خواست مرا و همه چیز را در کام خود کشد.تجربه ای که یک بار دیگر وجودم را از آوار پرسشی، ویران ساخت...

براستی وسوسه نشان کدامین خداست؟؟...

 

پروانه در زمان۱:٤٠ ‎ب.ظ                                پيام هاي ديگران ()         

٢۸ امرداد ۱۳٩٠


 

در شهر بازی گرانالوند سوئد، یک وسیله بازی قرار دارد که شاید سازنده یا سازندگانش منظور خاصی از طراحی آن نداشته اند اما می توان معنایی از آن برگرفت...

بازی از این قرار است که پس از آنکه داوطلبان در کابینهای تک نفره در کنار هم نشستند، آنها را تا ارتفاعی حدود صد متر بالا می برند بطوریکه تمام شهر در زیر پایشان قرار می گیرد و از آن بالا چند دقیقه ای پایین را می نگرند و آنگاه در حالی که سخت مشغول تماشا هستند، به سمت پایین رهایشان می کنند.در پایان هم کلاهکهایی هرمی شکل آرام آرام پایین می آیند و بر سر کابینها می نشینند...

این وسیله برایم یاد آور سیستم قدرت در دنیای مادی است که گروهی داوطلب جلب آن می شوند و از باده قدرت اوج می گیرند و چنان غرق در لذت و غرور آن می گردند که همه کس و همه چیز را زیر پای خود می بینند و چه بسا ادعای خدایی هم بکنند اما بی خبر از اینکه در یک لحظه غافلگیر کننده به همان ترتیب که اوج گرفته بودند چنان سقوطی می کنند که شاید از شوک آن حتی به خاطر نیاورند که آن بالا چه حالی داشتند...

 و سرانجام سیستم هرمی قدرت از این عمل بر پا می ماند تا فریب خوردگان دیگری از راه برسند و بازی تکرار شود و آنها جان دوباره ای بگیرند.

و اینهمه از برای دنیای مادی فانی... 

کاش کسی از یاد نبرد که مبارک نامی که جوانان انقلابی میهنش را همچون حیوانات در قفس می پنداشت، امروز چگونه خود در قفس گرفتار آمده است.

 کاش دیگر کسی هوس بازی نکند و راضی نشود که هیزم آتش هرمی دیو جهان گردد تا  ...غرش سرد آن دیگر کسی را نلرزاند

 

      

پروانه در زمان٦:٢۳ ‎ب.ظ                                پيام هاي ديگران ()         



 
 

 

 خانه

 آرشيو

كبوتر نامه بر

طراحي توسط پروانه