نمک آبرود قطعه ای از بهشت...
این عبارتی است که بر روی بلیط های تله کابین نمک آبرود نوشته شده است و براستی هم که مصداق دارد.
تقریبا مدت زیادی است که مجال سفر به شمال کشور را نداشته ام. این است که همچون کسی که تغییرات دوست و آشنای روزگار گذشته اش را بهتر می تواند تشخیص دهد، شاید بهتر بتوانم تغییرات آن را تشخیص بدهم.تغییری که متاسفانه بویی از سیر صعودی نداشت...به نظرم طبیعت شمال محدودتر از روزگاران پیشین شده است و در این بهشت طبیعی، بیش از پیش، درختان آپارتمانی و ویلایی روییده است.تقریبا همه جا و خصوصا در بین راه، خبری از تمیزی روزگاران پیشین نبود و حتی هوا نیز در برخی مناطق چون ترمینال چالوس آلوده بود... با اینکه تمایلی به گفتن آن ندارم اما اگر وضع بر همین منوال پیش رود، تهران دیگری قد علم خواهد کرد که نه تنها دیگر ییلاق روزهای داغ تابستان نخواهد بود بلکه همگان را از شدت آلودگی، کثیفی، شلوغی و بی سر و سامانی خود خواهد راند...
نمک آبرود اما داستان دیگری داشت.مکانی که اختلاف طبقاتی فعلی ایران در آن سخت نمود دارد و بیشتر به کار تفریح از ما بهتران می آید تا عموم مسافرانی که چادرهای رنگارنگ سقفشان است و تکه ای نان و پنیر قوتشان...
اما از همه جالبتر اینکه دربهشت طبیعی نمک آبرود و در دل بهشت مصتوعی آن، با آن آپارتمانها و ویلاهای دلبردنی هم ویلایی با سقف هرمی و نشان ستاره داوود وجود دارد!
و اما دریا و آن پرسش همیشگی که چرا نگریستن به آن عبادت است؟؟ یادم می آید که در دوران کودکی با خود فکر می کردم که دریا نماد خدای خیرخواه قادر عالم است...بعدها برایم عظمت و وسعت بی انتهایش، یادآور خدای بیکران بود و این بار که در ساحل آن ایستاده بودم و خیره به امواج آن می نگریستم وسوسه غریبی را کشف کردم که گویی می خواست مرا و همه چیز را در کام خود کشد.تجربه ای که یک بار دیگر وجودم را از آوار پرسشی، ویران ساخت...
براستی وسوسه نشان کدامین خداست؟؟...